در اين تقويم همه محكوميم به زنده بودن در بند تن و نويدي نيست از زيستني زيبا و مسعود آن چنان كه گفتند و شنيديم. پس چه مي شود ما را كه بهرمان اين دَم، و باز آمدنش از پي، در هر شماره پر رنج تر از نوبت پيش است.
و اين نفس كه سينه به سينه از پيش تا پس زمان تنگ و تنگتر شده و همچنان خواهد شد.
و نيست نويدي از سعادت!
پس اين مسير كج و اين كوره راه تاريك تا كجا امتداد دارد؟ تا نيستي و عدم؟
كجاست آن صراط مستقيم؟
همان راه راستي كه سفارش مان كردند!
كو...!
كجاست؟
در اين تاريكي فانوسي بايد...
فانوس را چگونه بجويم...؟
گفتند ما را در ازل که عقل و دل فانوس راهتان گرديد!
درميان عقل و دل چه خاك بر سر بي سامان كنم كه همچو آب و آتش دشمنند يكديگر را...
بهتر آن است كه همچو حافظ عقل را به مي خمار كنم و دل به كف يار بسپرم كه يار مشرف تر از من است به اين راه.
ياري كه چه باشم يا نباشم اين تاريكي به نور مي رساند.
اي يار عهد شكني ها و بي وفايي هايم را بر من ببخش و عذرم بپذير.
كمك كن زين پس عهدي را كه بستم با دل و جان بپايم.
الهم عجل لوليك الفرج
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط بيدار آشفته |
اي مردمان اي مردمان از من نيايد مردمي ::: ديوانه هم ننديشد آن كندر دل انديشيده ام
ashke_ghalam7@yahoo.com