|
من آن مرغم كه افكندم به دام صد بلا خود را ::: به يك پرواز بي هنگام كردم مبتلا خود را
|
و اين نفس كه سينه به سينه از پيش تا پس زمان تنگ و تنگتر شده و همچنان خواهد شد.
و نيست نويدي از سعادت!
پس اين مسير كج و اين كوره راه تاريك تا كجا امتداد دارد؟ تا نيستي و عدم؟
كجاست آن صراط مستقيم؟
همان راه راستي كه سفارش مان كردند!
كو...!
كجاست؟
در اين تاريكي فانوسي بايد...
فانوس را چگونه بجويم...؟
گفتند ما را در ازل که عقل و دل فانوس راهتان گرديد!
درميان عقل و دل چه خاك بر سر بي سامان كنم كه همچو آب و آتش دشمنند يكديگر را...

بهتر آن است كه همچو حافظ عقل را به مي خمار كنم و دل به كف يار بسپرم كه يار مشرف تر از من است به اين راه.
ياري كه چه باشم يا نباشم اين تاريكي به نور مي رساند.
اي يار عهد شكني ها و بي وفايي هايم را بر من ببخش و عذرم بپذير.![]()
كمك كن زين پس عهدي را كه بستم با دل و جان بپايم.![]()
الهم عجل لوليك الفرج![]()
در دو روز عمر كوته سخت جاني كرده ام
با همه نامهربانان مهرباني كرده ام
هم دلي هم آشياني هم زباني كرده ام

من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام
نه شكايت از دورنگي هاي ياران كرده ام
گر چه شكوه بر زبانم مي فشارد استخوانم
مهرباني كيميا شد مردمي ديريست مرده
سر فرازي را چه دانند سر به زيري سر سپرده

مي روم دل مردگي ها را ز سر بيرون كنم
گر فلك با من نسازد چرخ را وارون كنم
But I come back soon
چند صباحي است كه هر كس از بين ما مي رود بر جسمش اشكي سيلاب مي كنيم ولي بي خبر از صفحة وجودش كه سپيد يا سياه به جايي مي برند. به باغي روشن و سبز يا چاهي تاريك و سوزان.
اين به اصطلاح عزيز از دست رفته را انا لا... گويان روانة حمام مردگان مي كنيم و به دست دلاكش مي سپاريم تا بشويد و ببندد و پارچه پيچ شده تحويلمان دهد.
باز صدايي بر مي خيزد كه همانا از خداييم و بازگشتمان به سوي اوست. تنين شيون عزيزان عزيز از دست رفته فضا را پر مي كند. بعضي از همراهان كه مثلا خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند كُتشان را كنار مي زنند و از جيب جليقه اي كه دكمه هايش را به سختي بسته اند دستمال حرير معطري بيرون مي آورند و قطره اشكي كه به هزار زحمت از گوشة چشم بيرون كشيدند را به خورد دستمال مي دهند يا بعضي ديگر تور نازك مشكي رنگي را كه از لبة كلاه پردار، صورتشان را پوشانده بالا مي زنند و اشكهاي ماسيدة روي گونه هايشان را پاك مي كنند.
سر دست مي برند تا به خاك بسپرندش. به خانه اي نو مي برند او را، خانه اي كه اين روزها نياز به وام ندارد.
گونة راستش را بر خاك مي گذارند و صورتش سردش را به سمت خانة محرم دلها مي چرخانند.
با سنگ يا سنگهايي لحد نام رويش را مي پوشانند و روي آن را نيز با خاك، و صفحه اي فلزي و سياه رنگ با نوشته هاي سفيد كه حاوي مختصات متوفي و محل دفن اوست بر سر در منزلش نصب مي كنند. كسي ديگر رفت، كسي كه شايد همه كس كساني بود!

و ما در اين ميان كجاييم؟ آري من، تو، ما ...
كجاييم، چه مي كنيم و به كجا مي رويم؟
اين تاريكي تا كي... ؟
مي دانم و نمي دانم ...
من از اوايل تحصيلم متاسفانه چون توجه به املاء نداشتم ....
خوب وضعيتم زياد خوب نيست
باز هم شرمنده و ممنون از دوستي كه توجه كرده بود و بهم خبر داد.
حتما سعي مي كنم كه از اين به بعد غلطها تكرار نشن
ممنون از همه به خاطر لطف هايي كه كردن
ما را نسیم موی تو دیوانه می کند
من و باز آن دعاها كه يكي اثر ندارد
من و زخم تيز دستي كه زد آنچنان به تيغم
كه سرم فتاده بر خاك و تنم خبر ندارد

در این روزها که بازار معنی کساد شده یک تکه شعر، یک غزل کوتاه یا حتی یک دو بیتی با معنی هم غنیمت است.
دیر زمانی است که همه به دنبال عشق می دوند....
بعضی با پای برهنه، بعضی سوار بر مرکب های مدرن و ....
کسی دست نمی یابد به این کیمیا
در این دوران به چرند گفتن می ماند از معنی سخن به میان آوردن
شاید هم واقعا این طور باشد
نمی دانم!
بد حالی دارم.
سر گیجه ای بی پایان که نه گذشت زمان و نه هیچ چیز دیگر التیام بخش این رنج نیست.
به آتشفشانی می مانم که از درون می سوزد و راه خلاصی ندارد به جز ....
گریه!
که شاید این اشک های سوزان از حرارت درونم بکاهد و آرامم کند.
چنان از طرح وضع ناپسند خود گريزانم
كه گر دستم دهد از خويش هم سازم جدا خود را
به امید دیدار و درد دلی دوباره.![]()

خسته ام از درد آدميان كه خون دل از چشم روان مي سازد
خسته ام از تنهايي... از بي پناهي و از قفس تن
مگر اين روح خسته تا كجا توان دارد كه اين بار بدوش كشد؟
نمي دانم كه كجايي يا چه مي كني![]()
ولي اين مي دانم كه سنگ صبور همه تويي و غمخوار تو نور![]()
مگر نه اين كه بني بشر قدم بر اين خاك نهاد تا جانشين نور در تاريكي باشد؟
پس اين همه درد از چيست؟
اين همه عذاب از كجاست؟
مي دانم و نمي دانم